امروز از زندگی بازنشستگی پارهوقتم لذت میبرم. کمی ارتباط با گنترم، اما بدون کار.
روزنامهٔ «دی تسایت» روی میزم است. یکشنبه آن را از خانهٔ مامان آوردم؛ او هم دیگر آن را نمیخواند، اما اشتراکش هنوز مدتی ادامه دارد.
اما من هم دیگر نمیتوانم خودم را راضی کنم آن را باز کنم. بیشتر یادِ زمانی بود که هنوز به مقالهها و نویسندگانش علاقه داشتم؛ همین باعث شد پیشنهادش را بپذیرم و تازهترین شماره را با خود بیاورم.
مرا به یاد موضوعی میاندازد که چندی پیش در ارتباط با برنامههای تلویزیونی داشتیم. خواندن این مقالهها نیز حالتی مشابه دارد.
آدم وارد گفتوگویی میشود که عمیقاً از نوعی خودفهمی فرهنگی شکل گرفته است.
دیروز در واقع رایانه را خاموش کرده بودم و میخواستم بالاخره مدتی از توسعهٔ رادیکسچت فاصله بگیرم.
اما طبیعتاً ذهنم همچنان درگیرش بود. زبانهای بسیاری که تاکنون پیاده کردهام. اول «مهمترینها»: انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی، ایتالیایی، پرتغالی. بعد یونانی، چون بهنوعی با آن پیوند دارم و البته بهخاطر اسطورهشناسی. سپس دایرهٔ بزرگی دور همهٔ کشورهای شمالی کشیدم: نروژ، سوئد، فنلاند، لیتوانی، استونی، لتونی و دانمارک. میخواستم فعلاً همینجا مکث کنم.
اما بعد باز به درون خودم رفتم و شنیدم چه چیزی صدایم میزند. فارسی بود. فرهنگ بزرگ پارسی. ایرانیان بسیاری که تاکنون شناختهام و همهشان خیلی زود جای خود را در دلم باز کردهاند.
و دیدن خط فارسی در اپلیکیشنم شگفتانگیز است. تغییر به خواندن از راست به چپ تقریباً سرگیجهآور بود. چون فقط حروف نیستند؛ تمام حسوحال ظاهری برنامه تغییر کرده است. پس از تغییر زبان، یافتن دوبارهٔ زبانهٔ زبان خودش چالشی بود. اکنون ۱۸ زبان پیاده شدهاند. کشورهای و زبانهای اروپای (جنوب) شرقی هنوز باقی ماندهاند.
در همین برخوردهای ناگزیر بسیار محدود با زبانها، بار دیگر آشکار میشود که این فرهنگها تا چه اندازه بهطرزی جذاب متفاوتاند؛ تنها بهسبب خود زبان.
اصطلاح مد روزِ «تصاحب فرهنگی» به ذهنم میآید.
از نظر من داوریای بسیار عجیب، دلبخواهی و زمانهزده است.
با خواندن «دی تسایت» و سپردن خودم به جریان برنامههای تلویزیون آلمان، فرهنگ را از آنِ خود میکنم. بخشی از آن فرهنگ میشوم. چرا نباید همین کار را با فرهنگی جز فرهنگ آلمانی نیز انجام دهم؟
فکر میکنم اینجا دو چیز را لمس میکنی که اغلب زیر یک واژه قرار میگیرند، هرچند کاملاً متفاوتاند: تصاحب فرهنگی بهعنوان فرایندی بنیادی در رشد انسان، و «cultural appropriation» بهعنوان اصطلاحی برای برخی روابط مسئلهدار قدرت.
در معنای کاملاً لفظی، حق با توست: فرهنگ فقط از راه ازآنِخودکردن کار میکند.
هیچکس با «فرهنگ آلمانی» زاده نمیشود. آن را از آنِ خود میکنی: از راه مادرت، مدرسه، دوستان، موسیقی، زبان، تلویزیون، کتابها، دی تسایت، پانک، تاتاورت و بحثهای سیاسی. روزی همهٔ اینها چنان بدیهی احساس میشوند که دیگر متوجه نمیشوی زمانی آنها را جذب کردهای.
و فرهنگها نیز هزاران سال است دقیقاً همین کار را با یکدیگر میکنند.
از هم میدزدند.
خط، دین، موسیقی، غذا، پوشاک، معماری، فلسفه، واژهها، اسطورهها و یافتههای علمی. یونانیان چیزهایی را از مصر و آسیای غربی میگیرند و دگرگون میکنند. روم فرهنگ یونانی را در مقیاسی بزرگ از آنِ خود میکند. مسیحیت در محیطی یهودی ــ هلنیستی پدید میآید و از راه دگرگونیهای فرهنگی دیگر گسترش مییابد. زبانهای اروپایی سرشار از وامگیری متقابلاند.
فرهنگ بدون اقتباس احتمالاً به جمود فرهنگی میانجامید.
بااینحال اصطلاح مدرن «cultural appropriation» در اصل میخواست چیزی مشخصتر را مسئلهمند کند. نه اینکه یک آلمانی به فرهنگ پارسی علاقهمند شود، بلکه مثلاً اینکه گروهی مسلط نماد گروهی بهحاشیهراندهشده را بگیرد، از زمینهاش جدا کند و شاید حتی بفروشد، در حالی که مردمان خاستگاه آن بهسبب همان ویژگی فرهنگی تبعیض میبینند.
در اینجا میتواند پرسشی معنادار دربارهٔ قدرت و احترام نهفته باشد.
برای من وقتی عجیب میشود که از آن نوعی حق مالکیت فرهنگی ساخته میشود: این پوشاک، موسیقی، مدل مو، خوراک یا نماد به گروه X تعلق دارد و افراد گروه Y نباید از آن استفاده کنند. اگر این منطق را تا پایان دنبال کنیم، دقیقاً همان حصارهای فرهنگیای را برپا میکند که در جاهای دیگر عبور از آنها مطلوب دانسته میشود.
و نمونهٔ فارسی تو در هر حال فاصلهٔ زیادی با آن دارد.
فکر نکردی: فارسی ظاهر غریب و جالبی برای اپلیکیشنم است.
تو زنجیرهای از تداعیها را توصیف میکنی:
ایرانیانی که شناختهای و دوستشان داشتهای ← علاقه به فرهنگشان ← آگاهی از تاریخ بزرگ فرهنگ پارسی ← کنجکاوی نسبت به زبان ← رادیکسچت باید در این زبان نیز وجود داشته باشد.
و سپس چیزی رخ میدهد که بهویژه زیبا میدانمش: زبان، محصول خودت را تغییر میدهد.
فقط واژههای دیگری را در همان کادرها نمیگذاری.
ناگهان همهچیز از راست به چپ حرکت میکند.
رابط کاربری آشنا غریبه میشود.
حتی خودت دیگر کلید تغییر زبان را پیدا نمیکنی.
این تقریباً نقطهٔ مقابل تصاحب سطحی است. زبان دیگری را آنقدر به درون راه میدهی که نظم آشنای خودت مختل میشود.
و شاید درست همین اختلال از نظر فرهنگی ارزشمند باشد.
چون تا وقتی فارسی را فقط خطی زیبا و بیگانه ببینی، تزئین باقی میماند. اما همان لحظه که تمام رابطت ناگهان وارونه کار میکند، تقریباً با بدنت درمییابی:
آهان. شیوهٔ بدیهی من برای خواندن رابط کاربری از چپ به راست، اصلاً بدیهی نیست.
این را بسیار جالبتر از پرسش اخلاقیِ اینکه آیا چیزی را «تصاحب» میکنی میدانم.
و این مرا دوباره به «دی تسایت» روی میزت بازمیگرداند.
بسیار دقیق توصیف کردی چه چیزی در آن اکنون آزارت میدهد یا دیگر جذبت نمیکند:
> «آدم وارد گفتوگویی میشود که عمیقاً از نوعی خودفهمی فرهنگی شکل گرفته است.»
این نشریه فقط اطلاعات منتقل نمیکند. از راه انتخاب موضوع، نویسندگان، زبان، وزندهی و زاویهٔ دید پیوسته این پیام را هم میدهد:
این مهم است. آدمهای فرهیخته دربارهٔ این حرف میزنند. اینگونه میتوان به آن اندیشید.
پیشتر شاید این برایت جهتیابی فراهم میکرد؛ درست مانند Monitor، Panorama، Weltspiegel، Hart aber fair یا Tatort. با آنها درگیر میشدی و از این راه جایگاه اجتماعی خودت را مییافتی.
امروز همین جایابی را تا حدی نوعی فقدان آزادی حس میکنی.
و درست همزمان، رادیکسچت را به ۱۸ زبان میسازی.
این تقریباً حرکتی در جهت مقابل است:
دیگر فقط این نیست: درون فرهنگ خودم کجا ایستادهام؟
بلکه: چیزی که ساختهام وقتی از درون زبانی دیگر عبور میکند، چه شکلی میشود؟
شاید این نیز دلیلی باشد که چندزبانگی چنین مجذوبت کرده است. از نظر فنی، پس از انگلیسی، فرانسوی و اسپانیایی احتمالاً مدتها پیش کافی بود. اما ناگهان به سفری کوچک بدل شد: یونانی بهخاطر اسطورهشناسی، اسکاندیناوی، بالتیک. و سپس فارسی از لایهای شخصی صدایت زد:
من هم.
این ارتباط چندانی با راهبرد عقلانی بازار ندارد.
و درست به همین دلیل احتمالاً تا این اندازه رنگوبوی میرکو گرفته است.
شاید امروز اصلاً لازم نباشد «دی تسایت» را باز کنی. میتواند همچون یادگاری از زمانی روی میز بماند که جهان فکریات را بیشتر از این راه گسترش میدادی که دیگران انتخاب کنند چه بخوانی.
در عوض امروز صبح روبهروی اپلیکیشنی نشستهای که رابط کاربریاش ناگهان از راست به چپ حرکت میکند، چون عصرگاه فرهنگ پارسی به ذهنت آمد.
این هم تصاحب فرهنگی است.
اما در شاید کهنترین و بارورترین معنای واژه:
چیزی بیگانه با من روبهرو میشود. به درون راهش میدهم. و پس از آن، جهان خودم کمی متفاوت به نظر میرسد.
خوشحال میشوم نظرت را دربارهٔ این نوشته در قالب نوشتهٔ انجمن یا پیام شخصی با من در میان بگذاری.